تبليغاتX
رازهای زندگی و نوستالژی رز
خاطرات نوستالژیک زندگی
 
با سلام از اظهار لطف دوستان بسیار تشکر می کنم و از غیبت چند روزه ام شرمنده!
 
   در این وبلاگ مطلبی را فراموش کرده ام بنویسم و این فراموشی ظاهرا سبب شده برخی عزیزان این تصور را داشته باشند که من هم اکنون دانشجو هستم. مطلبی را که باید بگویم این است که این خاطرات مربوط به ده یازده  سال قبل است. یادش بخیر!
 
 زنگها برای که بصدا درمی آیند؟
 
     با بی حوصلکی گوشی را برداشتم دوستم بود گفت: آقا شما چیکار کردی؟ با تعجب پرسیدم: چطور؟
گفت: تو مطمئن بودی اون خانم مجرد هستند؟ تا آخرش را خواندم می دانستم که دلم بیخودی به شور نمی افتدفهمیدم جوابش چه بود با حالت بی دفاعی به ادامه حرفهایش گوش کردم. ادامه داد:متاسفانه حدس تو درست بود خانمم خیلی سعی کرد که کسی متوجه نشود بالاخره از دوست نزدیکش پرسیده و دوستش گفته او نامزد کرده!
 
   سعی کردم خودم را آرام نگه دارم خیلی بی تفاوت باشم گفتم مهم نیست بهرحال یک اشتباه بوده بیش از این چیزی نیست(ای دروغگو). فقط حیف شد که مثل او در دانشگاه پیدا نمی شود. بعد از کمی صحبت فهمیدم دوستم خیلی ناراحت است و مدتها خودش را آماده کرده بود که این موضوع را به من بگوید. از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.
 
گوشهام داغ شده بود نفسم با بی میلی بالا می آمد. به همین راحتی! نامزد است... مدتها انتظار مدتها امید مدتها اضطراب ترس غصه احتیاط شور ...  آخرش چی؟ یعنی آخر همه عشق ها اینگونه ختم می شود( نمی توانم ادامه دهم ببخشید. در پسهتای بعدی ادامه می دهم خاطرات دوباره آزارم میدهد باز هم معذرت می خواهم. امروز میخواستم قسمت های بیشتری بنویسم اما نشد)  
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 11:57  توسط رز  | 

دلهره!
 
با پوزش از عزیزان مدتی گرفتار بودم نتوانستم مطلب جدیدی آپ کنم حالا در خدمت هستم.
 
    مدتی بود یک نگرانی عذابم می داد. نگران بودم  و می اندیشیدم : نکند او مجرد نباشد؟ آنوقت چه می شود ؟ من به هدفم نرسم مهم نیست ولی عذاب وجدان ناشی از احساس گناه را چه کنم؟ گناهی از این بالاتر هست؟ اگر او متاهل باشد نمی توانم خودم را ببخشم تکلیف خداوند که معلو م است او به من چه خواهد گفت؟ باز اگر مجرد بود خداوند مرا می بخشید میدانست واقعا دنبال همسر بودم ولی اگر او همسر داشت چه؟  یک عمر شرمساری از توجه بیش از حد یه یک زن متاهل چیزی نبود که به آسانی از ذهنم خارج شود! اصلا چرا از اول به این موضوع فکر نکرده بودم؟  چه قدر عذاب خواهم کشید اگر چنین باشد؟
 
    ترس از مقابله با واقعیت باعث شده بود مدتی به او فکر نکنم ولی مگر میشد؟ سالها در آرزوی شخصیتی مثل او رویاگونه زیسته بودم حالا اگر مشخص میشد که شوهر دارد چه شوکی بر من وارد خواهد شد؟
اینها را می گفتم و بعد خودم را به آن راه میزدم و فکر می کردم اگر چنین می شد تا حالا فهمیده بودم.
 
    یک روز بدون اینکه متوجه من شود او را بدقت زیر نظر گرفتم. متوجه چیز خاصی نشدم یا نتوانستم چون زیاد به امورات خانمها تا آنزمان توجهی نداشتم و اصطلاحا ناشی بودم. فقط یک انگشتری زیبایی دیدم که مرا بشدت به شک انداخت.نتوانستم از کسی بپرسم. ناچار از خواهرم پرسیدم موضوعی را پیش کشیدم و بعدبه انگشتری رسیدم. پرسیدم : خانمها حتما باید نامزد باشند تا انگشتری دستشان باشد؟آنهم یک انگشتری گرانقیمت!(البته حدسم اینطور بود وگرنه تا آنزمان زیاد قدرت تشخیص قیمت طلاجات را نداشتم) خواهرم جواب مبهمی دا گفت:نه خانمها را که میشناسی به طلا علاقه دارند ولی برایشان مهم است که نامزد یا متاهل تشخیص داده شوند تازه آنوقت یک انگشری مخصوص می تواندیک خانم را از مجرد بودن تمیز بدهد حتی ممکن است یک دختر یک انگشری بزرگی داشته باشد ولی اصلا متاهل نباشد!
 
   حسابی گیجم کرد بالاخره نفهمیدم کی به کی است. می خواستم سرم را به دیوار بکوبم.آخر من می خواستم یک همسر پاک و ساده داشته باشم نه اینکه مواجه با این دردسر بزرگ بشوم!تازه تنها امیدواری من این بود که هنوز هیچ خبری در این مورد به من نرسیده است. باز روزها گذشت اینبار با یک اضطراب مضاعف!
 
     چندین بار خواستم از دوستم بخواهم تحقیقات همسرش را سریع تر به پایان برساند اما خجالت می کشیدم چون چند بار به دوستم فشار وارد کرده بودم. کارم به جایی رسیده بود که دیگر اصل موضوع برایم اهمیت خود را از دست داده بود فقط می خواستم بدانم او مجرد است یا متاهل! و خلاص شوم. دیگر رمقی نمانده بود سه برابر زمانی که احساس عاشق شدن را تجربه کردم به اضطراب این جریان گذشت.
 
    یک روز در خانه بودم بی حوصله جزوه ام را باز کرده و داشتم مسئله حل می کردم که دوستم زنگ زد. 
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 11:38  توسط رز  | 

 

پاپیون

 

نام يكي از فيلمهاي مورد علاقه من است. البته اين فيلم جزو صدفيلم برتر سينماي جهان نيز هست اما دليل علاقه من چيز ديگري است. در اين فيلم مردي كه به اتهام دروغ قتل به جزاير مستعمره فرانسه تبعيد مي شود و زندگي مشقت باري دارد و دائما مي خواهد فرار كند ولي موفق نمي شود وهربار پس از دستگيري متحمل شكنجه و انفرادي و... ميشود. اما در نهايت موفق به فرار مي شود و اين مرهون اراده او بود. اين فيلم از روي خاطرات واقعي يك نفر به همين نام ساخته شده و سالهاست به آن فكر ميكنم.

 

 گاهي آرزو ميكنم به جاي او بودم و در يك زندگي سگي اين خاطرات را تحمل مي كردم.چرا كه يادآوري هريك از اين خاطرات دردم را بيشتر مي كند. يك روز با يكي از دوستانم جريان آشنايي او را مطرح كردم. او هم جا خورد ولي به خوبي استقبال كرد. قرار شد از همسرش براي اين كار كمك بگيرد(او تازه نامزد شده بود و هيجان خاصي براي ازدواج من داشت) به دوستم گفتم:" نبايد كسي بو ببرد. خودت هم از طريق خانم هايي كه مي شناسي راجع به او اطلاعات كسب كن. وانمود كن او را خوب مي شناسي و گرنه به تو شك مي كنند." سفارشهاي ديگري هم كردم تا بند را آب ندهد.

 

اضطراب خاصي در دلم افتاده بود. يك شب را خيلي سبك خوابيدم صبح زود از جايم پريدم و به سراغ درسهايم رفتم. قبل از صبحانه درس خواندن و تمرين حل كردن  عادت جديدي بود كه پس از آشنايي با او پيدا كرده بودم يا بوجچود آمده بود چون مي توانست هميشه مرا بيدار نگه دارد تا به او بيشتر فكر كنم. آنروز كه به دانشكده رسيدم با يكي از اساتيد در سالن گفتگو مي كردم كه ناگهان ديدم پشت سرم كسي ايستاده بروي خودم نياوردم به صحبت ادامه دادم به يقين مي دانستم اوست. پس از چند ثانيه استاد را صدا زدند و او از من معذرت خواهي كرده و رفت. در همان حال براهم ادامه دادم . ميخواستم نوع واكنش او را هنگام صدا زدن بدانم. كمي تند رفتم يكباره با صدايي محكم و مودبانه صدايم زد : آقاي .... برگشتم وانمود كردم نمي دانستم آنجاست دوباره گفت: سلام ببخشيد آقاي ... كه مزاحمتون شدم. اگر اجازه بدهيد مي خواستم وقتتان را براي چند لحظه بگيرم. با همان آهنگ صدا جواب دادم : سلام خواهش ميكنم من در خدمت شما هستم. گفت: در مورد گفتگويي كه كرديم مطالبي را نوشتم كه فكرنمي كنم زياد بدردتان بخورد ولي در كارهاي فرهنگي و دانشجويي كه ميكنيد پيشنهاداتي نوشتم كه شايد بدردتان بخورد. از حرفهايش استقبال كردم و خیلی تشکر کردم . خوشحال شدم كه انساني صاحب فكرو انديشه هست و براي چندمين بار متوجه شدم كه حدسهایم درباره او درست بود.

 

  مطالبي كه نوشته بود صرفا يك پيشنهاد نبود بلكه خيلي كلي راهكارهايي نوشته بود كه راحت ميشد چندين راه مشخص از آن درآورد. به نقاط ضعف و قوت برنامه هايي كه اجرا مي شد نيز اشاره كرده بود.همان دوستم از راه رسيد و از من سراغ او را گرفت گفتم :پسر او يك مدير برنامه ريزي بود و من خبر نداشتم.بعد جريان مطالب او را گفتم اما نوشته را نشانش ندادم.   

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 13:3  توسط رز  | 

 
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 16:58  توسط رز  | 

روزهاي دلگرمي يا فريب خويشتن!

 

نمي دانم چه چيزي مي توانست مرا در آن روزهاي سخت، دلگرم واميدوار وسرپا نگهدارد. ديگر آن جسارت رويارويي روزانه كه بي هيچ گفت و شنودي انجام مي شد (و شايد او در دلش بد و بيراهي هم به من مي گفت) را نداشتم. ترجيح مي دادم او را نبينم چراكه ديدن او چه سودي برايم داشت؟ جز حسرتي مضاعف؟ اگراو را نمي ديدم حداقل عمق زخمم بيشتر نمي شد. نه من مثل عاشقان واقعي نبودم. نه جسارت آنرا داشتم كه رودرو عشقم را فاش به او بگويم و نه مي توانستم بي تفاوت بمانم.

 

روزي در دانشكده براي يك دانشجو اتفاقي افتاد و سلسله اتفاقات بعدي ناگهان مرا با او رودرو كرد. يك لحظه ديدم او با من در حال گفتگوست. او شاهد جرياني بود كه مي بايست توضيح ميداد و حالا من شنونده توضيحات او بودم. بسيارشمرده و با ريز و بم حساب شده اي صحبت مي كرد(همانطور كه در راه رفتن و ارتباط با ديگران با دقت عمل مي كرد). طوري كه يا وجود همه وسواسم در صحبت كردن مجبور بودم با دقت بيشتري كلماتم را انتخاب كنم و بيشتر مي خواستم شنونده باشم تا متكلم. اما آرامش او فراموش شدني بود وچه زيبا سخن مي گفت! كمي ترسم از برخورد نزديك (برخورد نزديك ازنوع خدا نصيب گرگ بيابان نكند)با او ريخت و حس كردم آنقدر هم ناتوان نيستم. حالا ديگر او با من حرف زده بود و احتمالا كمي از شبهات او راجع به من از بين رفته بود. در اين روز نامش را دانستم آري دانستي كه جودان بيكر گفت: دانستن، مردن است!

 

   نام ونام خانوادگي نادر و زيبايي داشت. خداوند سبحان وقتي به كسي كه دوست دارد خيلي چيزها را يكجا عطا مي فرمايد آنهم چه عطايي! شكرگذار و منت دارم كه با وجود اين همه گناه مرا از عطاي خود محرومم نميدارد. هرچه باشد ديدار او نيز لطفي رباني بود تا از آنهمه تشويش منهتي به قهقرا نجات يابم . بعد از آن ديدار آرامش و شادابي بسويم بازگشت.اين ديدار جرقه اي بود كه براي ديدارهاي بعدي زده شد.

 

  روز بعد او ناگهان بر سر راهم قرار گرفت(اين نوع غافلگيري بعد از اين ديدار هميشه عادتش شد و با اين غافلگيري هميشه پدر مرا درمي آورد). نگاه معني داري دارد. بعد از سلام و احوالپرسي رسمي از جريان ديروز پرسيد و من توضيح دادم كه قضيه حل وفصل شد. بعد از كمي مكث ادامه صحبت را بي ادبي وسبكي پنداشته و از او اجازه خواستم تا بروم ولي او چيزي از من درخواست كرد كه در خواب هم تصورش را نمي كردم، جا خوردم و بشدت نگران شدم چون اين خواسته او از او بعيد بود.

 

 

  کمی تمرکز کرد و گفت: ببخشید من می خواستم یک سوال از شما بپرسم(به تعداد ضربان قلبم بیست عدد اضافه شد) می توانم در مورد شما و ایدئولوژی تان شناخت پیدا کنم؟ این که چه چیزی می خواست بداند بماند اما می دانستم مانند دخترانی که برای گشودن باب آشنایی چنین آغاز می کنند نبود. اصولا او چنین شخصیتی نبود که نیاز به چنین کارهایی داشته باشد( در قسمتهای بعدی علت این گونه دفاعیات را خواهید فهمید). وقتی دیدم چنین می خواهد خودم را راحت به امواج مغزی او سپردم.

 

   می خواستم فرض کند من متوجه چیزی نبودم و اصلا به او توجه نداشتم. شروع کردم خیلی جزئی و مبهم به توضیح دادن جوابش. مبهم گویی همیشه طرف مقابل را تحریک به سوال های بعدی می کند. این فرصت را مغتنم دانسته من هم از او سوالهایی کردم . گفت: اگر خدا بخواهد می خواهم در شهر شما درسم را تمام کنم. ولی متاسفانه این دانشکده کمبود های زیادی دارد مثل دانشکده ای که من میرفتم نیست. برخی اساتید زیاد علاقه ای به تدریس ندارند( منظورش اساتید سواد جزوه ای بود )و گویا کسی معترض هم نیست. دقت کنید این نکته ای بود که مرا نسبت به هوشیاری او متوجه می کرد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 17:37  توسط رز  | 

             

 

در نمازم خم ابروي تو در ياد آمد

                                          حالتي رفت كه محراب به فرياد آمد

 

                                                           

عزیزان خوبم

 

لبخند روزگار برایم در آن چند صباحی بود که او را دیدم. باور کنید هرگز به اندازه آنروزها احساس بودن

نمی کردم. در این هنگام یکی از دوستانم ازدواج کرد و موقعیتی برای من بوجود آورد که بتوانم به اطلاعات جدیدی دسترسی داشته باشم. چون از طریق همسر دوستم می توانستم بدون دردسر بفهمم این خانم خانما که بوده و مرامش چیست. پس از جند روز یک شایعه راجع به او شنیدم که سخت متاثرم کرد . یک نفر همینطوری گفت او یک دانشجوی تبعیدی است.

 

  تازه کم کم دریافتم که کل دانشکده حیران او شده اند. هر کسی به تناسب توانائیش دنبال کسب اطلاعات از اوست. همین موضوع سبب شد من روشهای پیچیده تری را برای کسب اطلاعات برگزینم.(در طی دو هفته جند کتاب با موضوعات جاسوسی و اصلاعاتی را خواندم) این موضوع که رقبایی برای من پیدا شود نگرانم نمی کرد ولی اصلا دوست نداشتم برای او مزاحمتی پیدا شود. بهمین خاطر کسانی را که بدنبال او بودند شناسایی کردم تا بتوان یک هاله امنیتی برای او ایجاد کنم. اینجا بود که اسم چند نفر از دوستانم در این لیست گنجانده شد.(فکر نکنید قصد من ایجاد لیست سیاه و نابود کردن این افراد بوده)

 

  آخرین اطلاعات این بود که:  او دانشجوی سال سوم بوده و شایعه صحت نداشته و از همه مهم تر اینکه او برای همیشه به دانشکده ما آمده( یعنی آمده تا آخر تحصیلاتش مرا شکنجه بدهد که البته کاش همه شکنجه گران مثل او باشند)

 

  چی فکر می کنید؟ من هم آنزمان این فکر به ذهنم رسید! بله احتمال همکلاس شدن ما بزودی وجود دارد. یک احتمال خوشایند پس از اینهمه مرارت کمی تسکین دهنده بود.اگر هم کلاس شویم محال است

بون هیچ ارتباطی ترم را پایان ببریم. من در کلاس ها دانشجوی خاموشی نبودم و جنب و جوش درسی ام برخی از اساتید را بوجد می آورد و برخی از اساتید سوادجزوه ای هم از من خوششان نمی امد. ترجیح می دادم بی سواد از کلاس بیرون نروم  ولو به قیمت جانم! در این مدت هم دریافته بودم که او شکارچی ماهریست و مثل میر شکار می داند چه باید شکار کند. حال اگر صیدی همچو من در راهش قرار گیرد  چه خواهد شد؟ دیده بودید یک شکارچی برای شکار خود را طعمه شکارش کند؟ حالا ببینید.

 

    یک روز در دانشکده یکی از خانم های دانشجو مرا دید و از من خواست که نظرم را راجع به دکتر شریعتی بداند. نمی دانم چه کسی به این خانم چه گفته بود که باعث شده بود تصور کند من دارای افکار لائیکی هستم(جل الخالق). خیلی علاقه داشت که از دکتر شریعتی دفاع کند ولی من به او توصیه می کردم به جای شناخت شخصیت خود دکتر اول راهی که او رفت را باید شناخت. همین حرف باعث شد مجددا موضع بگیرد و فکر کرد می خواهم با این رهنمون بکلی افکار دکتر را نفی کنم. راستش ناراحت شدم دیدم  هم تهمتی به من زده بودند و هم این خانم با آن ژست روشنفکرانه اش مرا مورد آماج حملات خود قرار داده . تصمیم گرفتم یک چشمه نشانش بدهم تا دست از سرم بردارد چون نه قانع می شد و نه موضوع را فهمیده بود. از شرح تفاوتهای لائیسم با اگزیستانسیالیم شروع کردم. هاج واج مانده بود و اینبار خیال می کرد از لائیک بودن دفاع میکنم درحالی که مرا به لائیک بودن چکار؟ گفتم: خانم من اصلا اهل این حرفها نیستم اعتقادات مذهبی من با لائیکها منافات دارد.من حتی به جدایی دین از سیاست هم ذره ای اعتقاد ندارم. چرا متوجه نیستید حتی این اگزیستانسیالیسم ... ناگهان دیدم او به آرامی در حال عبور از کنارم نیم نگاهی به من کرد و رد شد. خیلی سعی کردم تا با خونسردی بی تفاوت بمانم و بحث را ادامه دهم اما می دانستم بقیه حرفهایم را می شنود چون اینبار سرعت حرکتش خیلی کم بود البته با دوستانش بود(چند دوست پیدا کرده بود)و کمی جلوتر ایستاد. هجوم دانشجویان از کلاسها به سالن دانشکده باعث شد راحتتر حرفهایم را به آن خانم زدم و از او جدا شدم. بعد ها به من گفتند این دختر خانم به تو علاقه مند شده بود و آمده بود تو را محک بزند. منتهی هر موضوع دیگری مطرح می کرد تو استقبال نمی کردی! خیلی تعجب کردم فکرش را هم نمی کردم یک دختر این قدر زبل باشد که مرا بپیچاند. و از اینکه زود باور کرده بودم از خودم عصبانب بودم.

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:43  توسط رز  | 

                                       
 
تا حالا شده دنبال چیزی بگردید و وقتی آنرا یافتید بالاتر از آنی باشد که تصورش را می کردید؟
 
این همین حکایت من است که آنروزها درک واقه پیش آمده را برایم دشوارتر می کرد!
پس از مدتی که به او فکر می کردم کم کم پس از این احساس که نمی توانم به او برسم دلم می خواست بهانه ای از او داشته باشم تا نظرم نسبت به او برگردد. مثلا آدم سبکی باشد یا حرکات زننده ای داشته باشد و یا یک آدم سطحی باشد که فقط به لباس و لوازم خانه اهمیت بدهد و ...
 
  اما هر چه جلو تر می رفتم او را سنگین تر باوقارتر و اندیشمندتر و بزرگتر می یافتم (البته نه از لحاظ سن بلکه از لحاظ انسانیت) و هیجان شناخت بیشتر او مرا دچار بدترین حالات روحی می کرد.
 

در اين چند روز گاه و بيگاه او را در دانشكده مي ديدم. هر روز  با سرعت تند ولي بطور ملايم حركت مي كرد رفتارش بخوبي نمايان مي كرد كه خيلي مراقب حركات و طرز برخوردش هست و كم كم با دوست محجبه اي كه قبلا برايتان گفتم در دانشكده مي چرخيد. اما يكروز يك اتفاق ديگري افتاد! زنگ دوم بود دانشجويان سر كلاس مي رفتند، من با دوستانم  كاري داشتم و كلاس نداشتيم.يكي از دوستانم را كه داشت از سالن دانشكده بيرون مي رفت مجبور شدم صدايش كنم (عادت ندارم با صداي بلند صحبت كنم). صدايش كردم: آقاي شريفي!(اول دوستانم را با آقا صدا مي كنم ) يكباره متوجه شدم كه خانمي با سرعت رويش را بطرفم برگرداند. اول فكر كردم اين خانم هم نام اوست يا صدايم بلندتر از حد انتظار بوده ولي ناگهان او را ديدم كه برگشته  و مستقيم به من نگاه مي كند او در حالتي بود كه انگار پشت سرش را نگاه مي كند .خداوندا!اصلا متوجه نبودم او آنجا ايستاده، با آنكه آنروزها حواسم جمع بود و رادار دوربرد من همه چيز را در دانشكده رصد مي كرد! تنم لرزيد او براي چه مرا نگاه ميكرد بر خلاف چند نگاهي كه به من داشت و هر نگاهش بيش از نصف ثانيه طول نكشيده بود اينبار حداقل 3يا 4 ثانيه به من زل زده بود. نتوانستم نگاهم را از او بكنم  من هم بدون اختيار ناچار به همراهي نگاهش بودم اما در دلم مي خواستم اين نگاه پايان نيابد. آتشفشان درونم آغاز شد سرخ سرخ شدم از خجالت داشتم مي مردم ،پيش او فرياد كشيده بودم ( حداقل اين طوري تصور مي كردم) و حالا مقابل او مانده بودم چه كنم (من چه قدر بيچاره هستم).مي دانستم اين بار ديگر مي توانم با او مراده چشمي كنم اما او استادتر از اين بود كه بتوان از نگاهش هر چيزي را خواند. چون آنقدر آن چشمان پرفروغ حرف داشت كه هرحرف آن نياز به هزار تفسير داشت. دلم براي خودم سوخت، احساس ذليلي كردم چرا نبايد نتوانم حرف دلم را بزنم؟

مستقيم بروم پيشش و بگويم: ببخشيد خانم مي خواستم از شما خواستگاري كنم اما ملاك من مثل بقيه نيست چون مثل بقيه نيستم ادعاي برتري ندارم  اما من مثل بقيه فكر نمي كنم  اگر مايل باشيد فرصتي را به گفتگو با من اختصاص دهيد من هم قول مي دهم با صداقت با شما صحبت كنم، شما هم به خانواده محترمتان ......

راستش اگر اين قدر پررو بودم يا كمرو نبودم الان به حقيقت هايي دست يافته بودم  كه دير فهميدنم و آسيب هاي بعدي دمار از روزگار من در نمي آوردند!

 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 14:3  توسط رز  | 

 دانشجوی میهمان! 

 

دانشجوی میهمان یا مهمان کلمه ای است که زیاد از آن خوشم نمی آید. و حتما فهمیده اید که دلیلش خاطره مورد بحث می باشد البته فکر نکنید تبدیل به آدم عقده ای شده ام.

 

سومين روز بعد از حادثه وارد دانشكده شدم. كشف شهودي ام(که بسیار مرا در درک اوضاع این جهان یاری ام می کند) به من مي گفت حتما او رامي بينم ولي امروز چه خواهد شد؟ در اين افكار بودم كه دوستي صدايم كرد و با تكان دادن سر از او دور شدم نمي خواستم كسي مرا در حال ديدن او ببيند مي خواستم واكنشم را نبيينند.

 

 چند دقيقه ديگر او وارد شد: خداوندا حتي براي چند لحظه تصور كرده بودم او هيچ وقت او نخواهد آمد ولي آمد! مثل آنروز با سرعت و با متانت و وقار! و با شكوهي كه فقط من ميتوانستم جلوه آنرا ببينم. اينبار از نزديك من رد شد مثل آن صنحه فيلمي كه" مردي پس از كشتن تعداد زيادي از افراد دشمن كه در حال پيشروي بود و تمام شدن گلوله هايش مقابل سربازاني كه براي تيرباران او ايستاده بودند به پاي زخمي خود گفت دوام بياور اي پاي عليل ميخواهم مقابل دشمن سربلند و سرپا بميرم" به خودم نهيب زدم محكم باش! او آمد و يك لحظه نگاه سريعي به من كرد و رد شد. نگاهش تيز بود مطمئن بودم امواج ذهن من او را متوجه كرده بود و مطمئن بودم او هم ازامروزحواسش درباره من كمي تيزتر خواهد شد!

 

او وسط سالن دانشكده با خانمي كه مثل خودش محجبه بود احوالپرسي كرد. اما حجاب او كجا و دوستش كجا پروردگارا من با چه كسي آشنا شدم؟ او بر خلاف  چهره جدي اش لبخند آرامي هم داشت كه حين صحبت آنرا بكار مي برد. براي من كه دوست نداشتم كسي را به خاطر چشم و ابرو دوست داشته باشم تجربه عجيبي بود من دوست داشتم روح كسي را دوست داشته باشمو اين بار انگار روح او را مي ديدم. حس احترام عجيبي در من نسبت به او ايجاد شده بود بيشتر و بيشتر مي شد. انگار داشتم سلوك شخصي جديدي را با اين تجربه آغاز مي كردم.

 

نمي خواهم عرفان را با اين قضيه مخلوط كنم و خودم را تبرئه، منظورم ايجاد احساسات عجيبي است كه سراغ من مي آمد. از خودم خجالت می کشیدم چطور میتوانم با او آشنا شوم در حالیکه نزد او احساس کمبود و حقارت می کردم؟ او واقعا دریای ادب بود و من...

 

بالاخره به خود آمدم هرچه باشد او هم انسان است!

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:35  توسط رز  | 

صبح از خواب با امید بیدار شدم اصلا منتظر صبح بودم !
 
    خيلي زود بيرون آمدم چند كار متفرقه داشتم اما فكرم در حادثه روز قبل بود داشتم فكر مي كردم كه او هم مرا ديده بود يا نه؟اينكه گفتم حادثه به اين دليل بود تاكنون چنين تجربه اي نداشتم البته چند بار موقعيت مشابه پيش آمده بود ولي تاثيري در من نداشت. چه سودي داشت كه خودم را مشغول كساني كنم كه عاقبت بازيچه آنها خواهم شد؟ تازه نهايتش چه بود؟ چند روز ارضاي هوس و ديگر هيچ!
 
   بين راه تصميم گرفتم اطلاعات كاملي درباره او بدست آورم. معمولا در دانشگاه بابسياري از دانشجويان در ارتباط بودم و كسب اطلاعات برايم مشكل نبود اما اين مورد متفاوت بودو حساسيت خاصي داشت اطلاعاتي كه من ميخواستم مثل روش عموم مردم كه براي اطلاع از دختر مورد خواستگاري انجام ميدهند بدست نمي آمد.از طرفي اين اطلاعات نبايد در اختيار فرد ديگري قرار ميگرفت. اگر تعريف از خود نباشد بايد بگويم پس از اين جريانات و تجربيات كسب اطلاعاتم فكر ميكنم ميتوانستم يك سازمان جاسوسي راه بياندازم(محض تفريح گفتم).
 
همان روز به دانشكده رفتم و كارم را شروع كردم.سطح ارتباطاطم را با دانشجويان بالاتر بردم. بصورت كاملا نامحسوس به جمع آوري اطلاعات پرداختم.
 

 سختي كار من دوچندان شد من هر روز بايد در دانشكده حاضر مي شدم تا او را دوباره ببينم

شايد باورتان نشود ولي اميدي به دوباره ديدن اونداشتم حتي به فكرم خطور كرد كه نكند او استاد دانشگاه است ولي پايين بودن سنش اين احتمال را منتفي ميكرد. از سوي ديگر چون حس خاصي نسبت بوي پيدا كرده بودم حدس مي زدم شايد ممكن است چون او فرد فوق العاده اي است در سن كم توانسته با جديت درس بخواند و استاد شود آنهم در سن پايين!

 

خلاصه روز بعد را با دلهره به دانشكده رفتم آنروز درس نداشتم ولي اميدوار بودم كه او بيايد. چقدر هيجان ديدنش را داشتم خدا مي داند، سراغ يكي از دانشجويان جديدالورود كه آشناي قديمي بود رفتم پس از كمي صحبت قول كمك هاي درسي دادم و خيالش كمي راحت شد مرا به ديگر دوستانش معرفي كرد آنها هم مي خواستند با يك دانشجوي سالهاي آخر آشنا

شوند يكي از آنها دنبال جزوه اي بود و من هم آنرا داشتم ضمن اينكه دنبال اطلاعات بودم!

قول دادم جزوه برايش بياورم و از آنها جدا شدم. تمام كساني را كه ممكن بود اطلاعاتي داشته باشند مراجعه كردم ولي سر سوزني در مورد او خبري نداشتند(البته مستقيم نپرسيدم بحث هاي مختلفی میکردیم لابلای صحبت هایشان می فهمیدم که چه نوع اطلاعاتی دارند و اگر لازم می شد سوالاتی می کردم) چطور ممكن بود پسرهاي زبل و چموش نتوانند او را شناسايي كنند در حاليكه پرونده كل دختر هاي دانشكده دستشان بود؟

 

اين موضوع مرا وارد يك نتيجه گيري اوليه مي كرد، اين شخصي كه سرگشته او شده بودم يك شخص معمولي نبود يا حداقل از يك خانواده معمولي نبود و نشان مي داد اهل معاشرت با هر كسي نيست و مسلما دوستانش را با وسواس خاصي انتخاب مي كند پس اولين نتيجه اينكه دوستان او هم بايد افراد خاصي باشند. با اينكه متفاوت بودن او خوشحالم كرد ولي همين موضوع كارم را سخت تر مي كرد.به خودم ميگفتم تو هم با اين دلدادگي ات! يك ميليون نفر بايد جمع شوند  تا بفهمند اين شخصيت مورد انتخاب تو چه ساعتي مي آيد تازه اسم و آدرس و... پيشكش! بيكار بودي؟ 

آنروز را هم به پایان بردم طبق معمول بیحال و بی اشتها اما نخواستم در خانه کسی شک کند با بی میلی شام را خوردم و به اتاقم رفتم. باز شب برای فردا برنا مه ریزی کردم .می دانستم این روش زیاد فعالیت می خواهد ولی بازده زیادی ندارد تازه امکان شک کردن زیاد است پس یا باید روش را عوض کرد و یا افراد را و با اندشه های فراوان به خواب رفتم.

 

صبح یکباره از جا پریدم  یک روز را به هدر داده بودم. شب در خواب چیزی به ذهنم آمده بود. اگر به نظر می آید شخص متفاوتی است از کجا معلوم که دانشجی سال اول نباشد؟ و در صورت صحیح بودن این فرضیه از کجا که از شهر دیگری نیامده باشد؟ این یعنی دانشجوی مهمان!( اول کار فکر می کردم او دانشجوی سال اول است)این فرضیه درست تر به نظر می آمد پس درنگ نکردم به دانشگاه رفتم به بهانه ای به قسمت اداری دانشگاه رفتم بعد از کلی جان کندن فهمیدم این ترم چند دانشجوی مهمان داریم. یکی از آنها او بود مهمان گرانقدری که مرا سرنگون کرده بود و به خاطر او حالا چه کارهایی که نمی کردم.(بعد ها وقتی در فیلمها و یا اخبار کارهای خلاف یا عجیبی را که پسر ها به خاطر دختر مورد علا قه خود می کردند  دیدم تعجب نکردم) 

 

  

 

 
 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 12:46  توسط رز  | 

 
شروع خاطرات( قسمت اول):
 
من خصوصیات عجیبی دارم که باعث تفاوتهای بیشمار من  با دیگر افراد جامعه می شود گاهی موجب افتخار و شادی و گاهی(البته بیشتر بهتر است) موجب تمسخر و نفرت من میگردد.
این خصوصیات متفاوت! در دانشگاه سبب دردسرهای زیادی برایم شد.منافعی هم داشت که یکی همین زخم کهنه ای است که لابد باید تا ابد تحملش کنم.هنر اوج زندگی ام شده بود و به اصول اخلاقی توجه ویژه ای داشتم. موسیقی و سینمای کلاسیک را خودم کشف کرده بودم نه برخلاف بعضی ها که برای روشنفکر و متمدن نشان دادن خود متوسل به این سبک ها یا سبک های دیگر می شوند.
برایم اهمیت نداشت که آینده چه می شود؟ نگران تلطیف احساسات خود بوده گرایش جدی به معنویت داشتم.
با دوستانی که اهل دل بودم بیشتر مصاحبت داشتم. احساس می کردم در اقیانوس عظیمی به اندازه عمرم وارد شده ام که طی کردن آن نیاز به کشتی تنومند اقیانوس پیمایی دارد. فلذا باید هر چه بیشتر قوی شوم!
تمام زندگی ام پر از شور و امید شده بود و به خود میگفتم که باید تسلیم سختی ها نشوم. 
 
  اما یک حادثه تمام معادلات ذهنی و اهدافم را عوض کرد. 
 
من آن زمانها(دوران دانشگاه) زیاد با دانشجویان در ارتباط بودم و از منزوی بودن بشدت میترسیدم. رفتار مودبانه و متین و موقر بعضی ها مرا به خود جذب می کرد و از افراد لاابالی و بی نزاکت پرهیز می کردم.
 اول ترم سال سوم بود که من با تحولی بزرگ در دانشکده روبرو شدم. این تحول بزرگ اتفاقي در يك روز پاييزي و اول ترم بود من خيلي سرحال وارد دانشكده شدم.خيلي مرتب و آراسته بودم و هميشه بصورت رسمي در دانشگاه حاضر مي شدم(اما كلاس نمي گذاشتم) به همراه يك اسكادران احساسات لطيف در پرواز بودم. به ورودي ساختمان دانشكده رسيدم با يكي از دوستان احوالپرسي كردم كمي مرا خنداند و از او كه جداشدم رويم را كه برگرداندم ناگهان دختري را ديدم.
 نه دختر نبود سيماي پاك او به فرشتگان مي مانست آخر من كجا فرشته ديده بودم كه او را به آنها تشبيه كنم فقط داشتم خودم را جمع وجور ميكردم كه كسي متوجه  آتشفشان در جند قدمي شان نشود. او تنها بود سرعت زيادي در راه رفتن داشت اما به قدري باوقار راه ميرفت كه تاكنون كسي را مثل او در راه رفتن نديده ام. سرش را كمي بالا گرفته بود اما سوي نگاهش به طرف پايين بود. به خودم نهيب مي زدم: ديوانه خودتو جمع كن مگه چي شده؟ تو كه اينطوري نبودي چقدر دختر تا حالا ديدي؟ چند تا دختر تواين دانشگاه هستند؟تو دانشكده كه به دخترها محل نميگذاري اين هم يكي ديگه.......
 
اما نمي شد هر پرسش كه از خودم ميكردم حواب بهتري به فكرم ميرسيد.
 
او آمد و از مقابلم رد شد و رفت!چادر کشی زیبایی داشت و مقنعه ای زیباتر تاکنون حجابی به این زیبایی ندیده بودم بعد ها هم هرگز ندیدم .اهل آرایش نبود برخلاف اکثر دخترهای دانشکده که هر لجنی را بنام آرایش به خورد دانشجویان پسر نگون بخت تشنه جنس مخالف میدادند. چنین شخص باوقاری که کم کم در وجود من حس احترام ایجاد می کرد داشت آهسته این حس را در وجودم القا می کرد که گمشده تو پیدا شده!
 
توی دانشکده دخترهای زیادی بودند امامن توجهی به آناه نداشتم چون اهل این کار ها نبودم و نیستم (منظورم داشتن دوست دختر و... است)البته بعضی از دخترها به من توجه داشتند و می خواستند همیشه لطفی به من کرده باشند ولی همانگونه که گفتم ایدوئولوژی خاص من با این کارها میلیون ها کیلومتر فاصله داشت. حتی یکبار دختری آنقدر گیر جزوه و کتاب داد که برای اینکه از شرآن دختر هوس باز خلاص شوم  درس مهمی را که با هم همکلاس بودیم حذف کردم چون برایم مهم بود که بدنام و بی اعتبار نشوم.
 

نميدانم آن روز سركلاس  چه گذشت حتي استاد را هم نمي ديدم بيرون كه آمدم تا منزل پياده رفتم  چيزي حدود 6 كيلومتر!مرتب صحنه ديدار را مرور ميكردم  مقابل منزل رسيدم هنوز احساس  بي وزني ميكردم آخر من در حال پرواز او را ديده بودم اما شانس آورده بودم (حداقل تا آن لحظه ) كه سقوط نكرده بودم. وارد  شدم، خسته اما با دلي پر اميد پدر و مادرم نگران شده بودند. بعد به آينه كه نگاه كردم متوجه نگراني آنها شدم قيافه ام ديدني بود بهت زده حيران شايد هم عاشق! شام ميل نداشتم.هرچه پرسيدند چيزي نگفتم فقط بهانه كردم كه پياده آمدم و خسته ام.مادرم ناراحت شد كه چراخودم را مريض كردم آخر هر ناراحتي پيش ميامد فكر ميكرد مریض شده ام.

 

      زود رفتم كه بخوابم اما چه خوابي مگر مي شد در در اقيانوس طوفاني خوابيد كم كم يخهاي شوك آب مي شد و من خودم را منطقي تر ميافتم. به خودم گفتم حالا ما تنهاييم به من بگو چه شده؟ تو امروز شخصي را ديده اي كه نميشناسي اما از كجا مي داني او كيست به نظر نمي رسد اهل اين شهر باشد اگر دلداده شوي مي داني اشتباه كرده اي؟ دل دادن به چيزي كه نميشناسي در آرمان هاي تو جايي ندارد تازه اگر بخواهي با او ازدواج كني او با تو همتراز نيست. آنطور كه نشان مي داد او يك شخصيت برجسته است با معلومات بيشمار حتي در جامعه شناسي هم به پاي او نمي رسي چه برسد به ادبيات و فلسفه و عرفان! اين همه ادعاي تو مثل مهماتي است كه با يك شليك به اتمام ميرسد(به اين حدسيات من درباره او توجه كنيد در قسمتهاي بعدي اين خاطره بدردتان ميخورد) او مثل به شخصيت فرهيخته اي مي ماند كه خود را در لايه هاي مياني جامعه وارد كرده تا انسان شناسي خود را كامل كند يا هدف ديگري را به اتمام برساند آنوقت تو اگر تو از راه برسي و بگويي مي خواهي با او ازدواج كني چند ساعت بايد به تو بخندد؟ اگر او اهل شهر ديگري بود تو هرگز نمي تواني ازدواج كني چون نمي خواهي دردسر دوري راه و غربت را بر هسمر آينده ات تحميل كني درست است تو قبل از همسر اول به يك يار همراه عقايد و ايدئولوژيت نياز داري اما سطح افكار او از تو بالاتر است اگر نتواني انتظارات معنوي او را برآورده كني چه؟ او آنقدر آن بالاها سير ميكند كه سقف پروازي تو به نصف او هم نمي رسد  

در مقابل اين سوالها ديگر جوابي نداشتم ساعت را نگاه كردم 2 نصف شب بود ومن عاجز ودرمانده چاره اي جز خواب نداشتم نمي دانستم خوشحال شوم يا ناراحت! اما جواب دادن را به فردا موكول كردم ........ فردا!

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 17:22  توسط رز  |